آرالآرال، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

آرال خان

دلنوشته های یک مادر برای پسر کوچولوش ( آنا دویغوسی )

برایت میبافم

باز دلتنگی امانمو بریده گفتم دوباره ببافم برات تا آرام بگیره دل بیقرار من کلاهتو گم کردی امروز رفتم دوباره برات کاموا گرفتم ببافم آخه اونروز اومدی پیشم بدون جوراب بدون کلاه من که اینهمه برات بافته بودم سالی  دو سه تا برات میبافتم . برایت کلاه می بافم تا در سرمای نبودنم مراقب گوش هایت باشند باد می آید دوباره باد می آید و سقف خانه ام را بر می دارد در این زمستان غریب ...
16 بهمن 1398

اوره گیم قاندی فلک

بالانی آنادان آییردی فلک قالادی هیجرانین اودونابوگون وئرانا داملاردا قالان آنانین کیم یئتیشسین ایندی دادینا بوگون   آیدا ایلده بیر یول تولوخ چاخلاییر بالام گله جک دئی پایین ساخلاییر اوره گی یئریندن نئجه لاخلاییر بالاسی توشه نده یادینابوگون گینه بو گئجه اورگیم توتقون آخی آخشام کی گئتدون یانیمنان ائله بیل اورگیم آیریلدی جانیمنان آی بالام نیه دویونجا گوره بیلمیرم سنی دئدون پنجشنبه گئلرم دئدون گونده گوتورم زنگ ووررام تیلفون توتمو اورگیم یاندی آرالیم سنی چوخ سئویرم . بو سریده باشلامیسان پیکسل ییغماقا ماشیننان قورتولدون لگودان باش آلدون بو سریده توپچی پیکسللری ییغیسان آخی دئسن من...
12 بهمن 1398

من صبورم اما

  من صبورم اما . . .   به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . چقدر سخته شبهای بی تو چقدر سخته منتظر بزرگ شدن تو که روزی خودت بیایی پیش من بتونم بدون هیچی سختی ببینمت بتونی بدون هیچ ترسی پیش من بمونی چقدر سخته آللاه بیلمه صبر وئر  تمام عکسهای کلاستو هر روز میبینم و سیو م...
9 بهمن 1398

عروسی خاله فاطی

سلام پسر گلم بالاخره من و تو هفته پیش رفتیم عروسی خاله ولی تو سرما خورده بودی شب حنابندون مریض شدی بردیمت دکتر از اونورم همش برای رفتن خاله فاطی خیلی گریه کردی آخه همش پیش اونی وقتی میریم خیلی دوستش داری دیگه آخرین روز رفتی خونش با گریه اومدی برگشتیم تهران . ولی عشق من تو خیلی بزرگ شدی موقع رفتن و برگشتن ساک و برداشته بودی کمکم میکردی میگفتی مامانی من پسرتم باید کمکت باشم بالام سن نه بویوک اولموسان  امروز بعد از چند روز بی خبری اومدی پیش من چقدر دلم برات تنگ میشه عصر رفتی انگار دلم کنده شد با رفتنت با اینکه نزدیکتم بازم دیدنت برام سخته ولی امروز بهم گفتی مامانی بزرگ شدم یادم میمونه کیا نمیذاشتن من بیام پیشت  آرال...
20 دی 1398

دلتنگی

من زیر باران ایستاده‌ام و انتظار تو را می‌کشم چتری روی سرم نیست می‌خواهم قدم‌هایت را، با تعداد قطره‌های باران شماره کنم تو قبل از پایان باران می‌رسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان می‌رسد؟ مرا که ملالی نیست حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم نه از بوی یاس باران ‌خورده خسته می‌شوم نه از خاکی که باران ،غبار را از آن ربوده است. هر وقت چلچله برایت نغمه‌ی دلتنگی خواند و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا من تا آخرین فصل باران منتظرت می‌مانم ... سلام پسر مامانی باز شب شده و دل مامان برات تنگ شده التیام دل تنگش نوشتنه برای ت...
8 دی 1398

دلتنگی های مادرانه ۲

  آنسوي دلتنگي ها خدايي هست كه داشتنش جبران همه ي نداشتن هاست! حالم را پرسیدند ، گفتم رو به راهم ! نمی دانند رو به راهی هستم که تو رفته ای دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است گاهی فکر میکنی تمام شده اما یک دفعه همه ات را آتش میزند . . . نگذار؛  نه سياهي..نه سكوت ..نه ديوار و نه سيم خاردار ..  و نه حتّي من ..لبخندت را از من بگيرد ..  بگذارشيريني لبخندت تلخي گذشته را بيرنگ كند..  هر جا كه هستي باش ؛  فقط خوشبخت و خوشحال باش.... فقط باش ! هميشه  در سختي ها به خودم ميگفتم : اين نيز بگذرد...  هنوز هم ميگويم !  اما حال ميدانم ؛  آنچه ميگذرد عمرِ من است ،  نه سختي ها ! ...
5 دی 1398

دلتنگی های مادرانه

آنسوي دلتنگي ها خدايي هست كه داشتنش جبران همه ي نداشتن هاست! حالم را پرسیدند ، گفتم رو به راهم ! نمی دانند رو به راهی هستم که تو رفته ای دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است گاهی فکر میکنی تمام شده اما یک دفعه همه ات را آتش میزند . . . نگذار؛  نه سياهي..نه سكوت ..نه ديوار و نه سيم خاردار ..  و نه حتّي من ..لبخندت را از من بگيرد ..  بگذارشيريني لبخندت تلخي گذشته را بيرنگ كند..  هر جا كه هستي باش ؛  فقط خوشبخت و خوشحال باش.... فقط باش ! هميشه  در سختي ها به خودم ميگفتم : اين نيز بگذرد...  هنوز هم ميگويم !  اما حال ميدانم ؛  آنچه ميگذرد عمرِ من است ،  نه سختي ها ! نکندصب...
5 دی 1398

چیلله گئجه سی سن سیز

بو ایل اولین چیله گئجه سی کی سن سیزلیکده گئچدی بیلدیره جن ایلده سنه چیلله توتاردیم بویون گوردیم بیلوی اوخویوردون دئییردون مامانی یادیندادی ایلده من اوخویاردیم چیلله گلیر قارینان قارپیزینان قارینان چیلله نی گئل قوتلایاق کمانچاینان تارینا آمما دئدون مامانی بقیه سین اوخویا بیلمزدیم بو ایل بویومیشم اورگئت اوخویوم . بیرده دئدیم آرالی سنه وبلاگ یازمیشام اوشاقلیقدان دئدون آچ اوخویوم وای نه خوش اوخویوردون اوشاق اولاندا دییردیم آرال بویجک اوخویاجاق اوز خاطیره لرین بو ایل اوخودون چوخدا ذوق ائلدون . شب یلداست شب از تو به دلگیریهاست شب دیوانگی اغلب زنجیریهاست ...
1 دی 1398

برایت شال میبافم

بازم شب شد و دلتگیهایم شروع شد آخه شبا همش بغل من میخوابی الان که نیستی فقط گریه میکنم دلم تنگ میشه برات امیدوارم بتونم زودی ببینمت راستی آرال مهربونم کلاهتو تموم کردم چقدر خوشگل شده شروع کردم شال بافتن برات تو هر رجش فقط قیافه تو میاد تو ذهنم قبلنا که میبافتم میومدی همش دور گردنت مینداختی میگفتی تموم نشد چقدر دلم هواتو کرده نازنین پسرم چوخ چوخ سئویرم سنی دونیالارجا سن منیم دونیامسان قلبیم سنون اوچون وورور عکسیم یوخدی بیلونن تازالیخدا قدیمکی عکسلرو گونده باخیرام آللاه هئچ ننه نی اوشاقینان آییرماسین چوخ چتیندی چوخ    م تفاوت ترین را برایت میبافم لبخند و عشق کم بود گره به گره  رجع به رجع ذکر گفتم هرچه بر ...
28 آذر 1398

برایت کلاه میبافم

صدای طوفان می آید و برف خرمن خرمن پ‍شت پنجره لانه کرده است. نگاه می کنم تو را. چه آرام خفته ای جایی در خاطر من! و باز هجوم فکرت!! ببین برایت کلاه می بافم. از گیسوانم. امسال زمستان بیداد می کند. شب از نیمه گذشته و من هنوز کنار شومینه برایت کلاه می بافم... صدا می آید گویی صدای من است... دارم برایت غزل می خوانم و رج می زنم با رشته های جانم... برف که می بارد اشک هایم یخ می زند. ایست! بمان . دارد خوابم می برد. خوابم که ببرد تو نیز می روی نخ را درو انگشتانم محکم تر می پیچانم. سر انگشتم یخ زده است و باز می بافم. . دوباره صدای من... دوباره ی چهره ی تو... و دوباره تکرار دوباره های بی فرجام... و دوباره هجوم تصویرت... ...
25 آذر 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرال خان می باشد