تولد پانزده سالگیت مبارک نفس مامان
پسرم آرال… تولدت مبارک، عزیزِ دلِ مامان 🤍 پانزده ساله شدی… و من اینجا نشستهام و به تمام لحظههایی فکر میکنم که با هم داشتیم؛ به خندههایت، به صدایت، به روزهایی که کنار هم بودیم… دو سال است که ننوشتهام… نه اینکه یادم رفته باشد، نه… فقط هر بار خواستم بنویسم، دلتنگیام از کلمهها بزرگتر شد و نتوانستم. آرالِ من… مدتی است که ندیدمت… بیشتر از آنچه دلم بتواند تحمل کند… امروز تولدت است… و من حتی نمیتوانم ببینمت، نمیتوانم در آغوشت بگیرم… اما همین عکس که نگاهش میکنم، یادم میآورد چقدر خوشبختم ک...









