آرالآرال، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

آرال خان

دلنوشته های یک مادر برای پسر کوچولوش ( آنا دویغوسی )

خاطراات آرال در آذرشهر

ا ز آنجا که تو خانواده مادر ی من نوه اول بودم به من خیلی خوش می گذشت همه اش تو بغل مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله هام و داییم بودم هر روز عصر که داییم منو می برد بیرون بابا بزرگمم وقتی واسه افطار می اومد فقط با من بازی میکرد واسه همین من خیلی لوس شده بودم یه خرده که رو زمین می موندم همه اش گریه می کردم.  بعد از 40 روز بابام اومد دنبالمون ما اومدیم تهران.
1 مهر 1390

روز دفاع

روز دفاع مامانم رسید من خوشحال بودم چون چند وقتی بود که مامانم همه اش پشت لپ تابش بود و به من توجه ای نمیکرد منم از لجم وقتی می رفت با لپ تابش کار کنه گریه می کردم . روز دفاع من با بابایی بیرون نشستیم  موقعیکه ما بیرون بودیم من یک جیغ بلند زدم نگو اون موقع داشتن از مامانم سوال می پرسیدند بعد از جیغ من استادشون بهش گفته که مثل اینکه پسرت بدش می آید ما تورو سوال پیچ میکنیم. حالا دیگه من و مامانی خیالمون راحته دیگه مامانی میتونه خاطرات منو به طور مرتب بنویسه . ...
1 مهر 1390

نی نی دانشجو

ا ز خاطرات  جالب واسه من رفتن به دانشگاه مامانم بود من با مامانم هر روز میرفتیم دانشگاه تا مامانم کارای دفاعشو انجام بده چون جایی نبود منو بذاره منم باهاش میرفتم  تو دانشگاه من به اسم نی نی دانشجو معروف شدم همه منو بغل می کردن دیگه همه استادا و دانشجوها منو می شناختنددیگه عادت کرده بودم برم اونجا هر وقت خونه می موندم گریه می کردم.
1 مهر 1390

شرکت بابایی

در طی این مدت به خاطر اینکه مامانم همه اش درگیر کارهای دانشگاهش بود من چند بار رفتم شرکت بابام تا اونجا پیش بابام باشم تا مامانم کاراشو انجام بده .
1 مهر 1390

کادوهای آرال

یک شب دوست بابام عموپرهام اومد خونه مون واسم یک ماشین خوشگل آورد . تازه استاد مامانم رفته بود امریکا اونجا به یاد منم بود و دو  جفت کفش آورده بود واسم وقتی رفتیم خونشون بهم داد. میبنین چقدر همه به فکر منند تازگیها هم دوست بابام عمو جعفر رفته بود مشهد واسم یک دست لباس خوشگل آورد. دست همهشون درد نکنه. ...
1 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرال خان می باشد