خاطراات آرال در آذرشهر
از آنجا که تو خانواده مادر ی من نوه اول بودم به من خیلی خوش می گذشت همه اش تو بغل مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله هام و داییم بودم هر روز عصر که داییم منو می برد بیرون بابا بزرگمم وقتی واسه افطار می اومد فقط با من بازی میکرد واسه همین من خیلی لوس شده بودم یه خرده که رو زمین می موندم همه اش گریه می کردم. بعد از 40 روز بابام اومد دنبالمون ما اومدیم تهران.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



خاطراات آرال در آذرشهر
