آرالآرال، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

آرال خان

دلنوشته های یک مادر برای پسر کوچولوش ( آنا دویغوسی )

دردسرهای دندون در آوردن آرال

ا ین روزا آرال کوچولوی ما داره روزای سختی رو میگذرونه کارش شده گریه ، بی خوابیهای شبانه وقتی هم که می خوابه با گریه از خواب پا میشه بد عنق شده   اصلا حوصله بازی نداره هر کی زنگ میزنه حوصله نداره به حرفاش گوش بده کار من شده فقط مراقبت از آرال خان هیچ کاری نمی ذاره انجام بدم تازه 2 روز پیش بردیم پیش دکترش آقای دکتر گفت که  گلوش یک کم چرک داره   حالا  وقتی می خواهیم شربتشو بدیم گریه می کنه . آرال جونم کاش دندونت زودتر در بیاد تا بیشتر از این اذیت نشی آخه مامانی تحمل درد تو رو نداره. ...
10 دی 1390

چیلله گئجه سی ( شب یلدا )

قیش گئجه سی طو له لری اوتاقی کتلیلرین اوتوراقی ، یاتاقی یوخاریدا یانار اوتون یاناقی شبچره سی ، گیردکانی ایده سی کنده باسار گولوب دانیشماق سسی دیشب اولین شب یلدای آرال بود ما به خاطر همین مهمون دعوت کرده بودیم چون پدر و مادرمون و فامیلامون تهران نیستند دوستامون دعوت بودن  خاله مینا اینا ، خاله تینا با دخترش آیلین و فامیلای اونا که از شیراز اومده بودند و از مهمونامون بودند به خاطر همین بابایی  تمام وسایل شب یلدا رو یک روز قبل گرفته بود منم طبق رسم شهرمون  که تو شب چلله کاستر محلی درست می کنند کاستر درست کرده بودم  دیشب به ما وتو خیلی خوش گذشت کلی با عمو علی رضا  و خاله مینا بازی کردی  ...
1 دی 1390

واکسن 6 ماهگی و آرال شجاع ما

امروز  27 آذر 90  من وبابایی برای واکسن 6 ماهگیت تو رو بردیم مرکز بهداشت محله مون من خیلی استرس داشتم دیشب خوابم نبرده بود همه اش به امروز فکر می کردم  . اونجا بابات پاها تو گرفته بود  تا  واکسنتو بزنند  منم فکر می کردم که الان آرال ما از درد گریه می کنه ولی یک هویی دیدم تو جای گریه داری لبخند میزنی  و ما هم خنده مون گرفته بود اونجا بهت گفتند چقدر این پسره شجاعست و قدرت تحمل دردش بالاست  الانم 5 ساعت از تزریق واکسنت گذشته و تو کم کم بی حال شدی و داری نق میزنی . آرال قبل از واکسن زدن آرال بی حال بعد از واکسن زدن ...
27 آذر 1390

ماهگرد 6 ماهگی - ورود به ماه هفتم

امروز 25 آذر 90 هست و آرال خان ما 6 ماهش رو تموم کرد و وارد ماه هفتم شد. شنبه گذشته آرال خان رو بردیم پیش دکترش(دکتر قدس تهرانی). دکتر به مامان آرال گفتند که می تونید غذای کمکی رو شروع کنید. هورا ...
25 آذر 1390

محرم 90 - با کمی تاخیر

امسال محرم، آرال هم کنارمون بود. بیشتر هیات همین محله خودمون بودیم. تاسوعا هم رفتیم میدون منیریه- هیات آذربایجانیها. "هانسی گروهین بئله مولاسی وار                            شیعه لرین حضرت عباسی وار" ...
25 آذر 1390

آرال و کارت بانکی

سلام آرال جونم  دو هفته است که نتونستم واست چیزی بنویسم چون کارمو تو دانشگاه  باید انجام  می دادم تو هم زیاد اذیت نکردی بیشتر پیش خاله یاسی بودی و تا من بیام پیش خاله می موندی و  بعضی موقع ها هم خاله  با کالسکه ات می بردت بیرون ş  دو هفته پیش که رفته بودیم نمایشگاه  اسباب بازی  بابات واست  کارت بانکی باز کرد این اولین  کارت بانکیته. من و بابات کلی ذوق کارت  کردیم . تازه  از نمایشگاه واست یک قاب عکس خوشگل گرفتیم تا عکستو تو قاب بذاریم چند روز پیشم رفتیم خونه دوست من خاله زهرا اونجا با امیر محمد  کلی بازی کردی و کلی هم ...
10 آذر 1390

شیرین کاری آرال

این روزا یک سری کارهای جالب یاد گرفتی انجام می دی .  کم کم داری سینه خیز میری هی دور خودت انقدر می چرخی که خسته می شی و گریه میکنی تازه می خوای چهار دست و پا بری شکمتو می بری بالا ولی نمی تونی حرکت کنی جیغ می زنی. تازه هر چی دستت می اد میخوری دیگه رو زمین هیچی نمی تونم بذازم یک بار  وقتی با بابای بازی می کردی گفتی با با . باباتم کلی ذوق کرد.   والان که دارم اینا رو مینویسم بابات داره باهات بازی می کنه و تمرینت می ده که بتونی حرکت کنی ولی داری گریه می کنی تا تو رو بغل کنه. ...
10 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرال خان می باشد