آرالآرال، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

آرال خان

دلنوشته های یک مادر برای پسر کوچولوش ( آنا دویغوسی )

اتفاقات مهم آرال در آذرشهر

چند وقته که نتونستم برات چیزی بنویسم آخه بابایی اومده بود شهرستان تا ما رو بیاره تهران واسه همین هم همه اش مهمونی بودیم . یک هفته است همه اش داری بر می گردی تا چهاردست و پا بری فقط کارت شده همین. اینقدر تلاش میکنی که برگردی و چهاردست و پا بری ولی زورت نمی رسه. منم  این شعر و واست می خونم. بالاما قوربان اینه لر    بالام هاواقت ایمکلر تو این عکس  تو اولین دفعه بود که برگشته بودی و کلی ذوق می کردی. بخاطر همین خوشحالیت مامان بزرگ اشرف هم رفت واست یه عروسک خوشگل گرفت. ...
21 آبان 1390

واکسن چهار ماهگی

 دو روز پیش  28 مهر  با مامان  بزرگ رفتیم واکسن چهار ماهگیتو زدیم من که طاقت گریه تو رو نداشتم مامان بزرگ پیشت موندتا واکسنت و بزنند و تو گریه کردی از اونجا چون خونه دختر عمه مامان نزدیک بود رفتیم اونجا تا تو شیر بخوری و آروم بشی  الانم دو روزه تب داشتی و شبها نمیخوابیدیمن و مامان بزرگ تا صبح بیدار بودیم از بعد واکسنت تو یک شکلک جدید یاد گرفتی و   همه اش اونو تکرار میکنی. ...
29 مهر 1390

مسافرت

ما تازه اومدیم شهرستان این اولین باری که من و توتنهای اومدیم پسرم تو اصلا منو اذیت نکردی و تو راه فقط خوابیدی وقتی هم ایتجا رسیدیم از 6 صبح بیدار بودی از بس اینجا دور و برت شلوغ بود با تمام  خستگیت  نخوابیدی و با مامان و بزرگ و بابابزرگ و خاله هات بازی کردی. دیروز هم عروسی بودی به تو خیلی خوش گذشت چون همه اونجا باهات بازی میکردند و حرف می زدند تو هم به همه لبخند می زدی تو عروسی بهت می گفتند آقای خوش اخلاق الانم ما اینجا موندیم باباتم تهرانه همه اش میگه دلم برای آرال تنگ شده واسه همین قراره من هر روز عکس تو رو تو وبلاگت بذارم . ...
22 مهر 1390

مهمانی

چند روزه که آرال جان نبودم تا واسط عکس بذارم آخه قرار بود یک سری از دوستام برای دیدن تو بیان خونه مون باید من خونه رو مرتب می کردم . امروز که مهمون داشتیم کلی به تو خوش گذشت آخه چند روز بود که تنها بودی و همه اش گریه می کردی و نمی ذاشتی من کارامو بکنم امروز از بس همه با تو بازی کردند که تو وسط مهمونی خوابت برد و خوب خوابیدی . همه از تو خوششون اومده بود و ازت تعریف می کردند .  تو این روزا دوست داری که فقط بازی کنی و واسه همه چیز می خندی یک ذره که زمین می  ذارمت گریه می کنی و دوست داری فقط بغل باشی منم با یک دستم تو رو می گیریم و با یک دست دیگم کارامو انجام می دم. عصر ها هم   بابات ما رو می بره بیرون...
12 مهر 1390

روروئک

آ رال جان تو امشب اولین بار بود که سوار روروئکت شدی واسه همین کلی ذوق میکردی و برای اولین بار با صدای بلند قهقهه می زدی. من و بابایی ازذوقمون  نمی دونستیم چیکار کنیم همه اش ازت فیلم می گرفتیم.
4 مهر 1390

خاطراات آرال در آذرشهر

ا ز آنجا که تو خانواده مادر ی من نوه اول بودم به من خیلی خوش می گذشت همه اش تو بغل مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله هام و داییم بودم هر روز عصر که داییم منو می برد بیرون بابا بزرگمم وقتی واسه افطار می اومد فقط با من بازی میکرد واسه همین من خیلی لوس شده بودم یه خرده که رو زمین می موندم همه اش گریه می کردم.  بعد از 40 روز بابام اومد دنبالمون ما اومدیم تهران.
1 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرال خان می باشد