آرالآرال، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

آرال خان

دلنوشته های یک مادر برای پسر کوچولوش ( آنا دویغوسی )

ناراحتی آرال بعد از اومدن به تهران

ما اومدیم تهران اما من خیلی دلتنگ مامان بزرگم و خاله هام بودم همه اش گریه می کردم و فکر می کردم اونا کجا رفتن آخه بهشون عادت کرده بودم مامان بابام به خاطر همین منو هر روز می بردن بیرون .
1 مهر 1390

خاطرات دو ماهه آرال ( جشن سیسمونی )

سلام من خیلی وقت بود که نبودم تا خاطراتمو اینجا بنویسم میخوام ماجراهایی که این دو ماه برام اتفاق افتاده بنویسم . 28 روزه بودم که از تهران رفتیم آذرشهر خونه مامان بزرگم . اونجا مامان مامانم واسه به دنیا اومدن من جشن گرفت و کلی مهمون دعوت کرد تو مهمونی همه با خوشحالی سیسمونی منو میدیدن و منو بغل می کردند تازه تو این مهمونی من کلی کادو گرفتم . تو مهمونی مامان بزرگم  که خدا رحمتش کنه تازه فوت کرد تو گوش من اذان و اقامه خوند و اسم منو تو گوشم گفت . بعد از چند روز بابام اومد تهران منو مامانی موندیم خونه مامان بزرگ. ...
1 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرال خان می باشد