آرالآرال، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

آرال خان

دلنوشته های یک مادر برای پسر کوچولوش ( آنا دویغوسی )

واکسن 6 ماهگی و آرال شجاع ما

امروز  27 آذر 90  من وبابایی برای واکسن 6 ماهگیت تو رو بردیم مرکز بهداشت محله مون من خیلی استرس داشتم دیشب خوابم نبرده بود همه اش به امروز فکر می کردم  . اونجا بابات پاها تو گرفته بود  تا  واکسنتو بزنند  منم فکر می کردم که الان آرال ما از درد گریه می کنه ولی یک هویی دیدم تو جای گریه داری لبخند میزنی  و ما هم خنده مون گرفته بود اونجا بهت گفتند چقدر این پسره شجاعست و قدرت تحمل دردش بالاست  الانم 5 ساعت از تزریق واکسنت گذشته و تو کم کم بی حال شدی و داری نق میزنی . آرال قبل از واکسن زدن آرال بی حال بعد از واکسن زدن ...
27 آذر 1390

آرال و کارت بانکی

سلام آرال جونم  دو هفته است که نتونستم واست چیزی بنویسم چون کارمو تو دانشگاه  باید انجام  می دادم تو هم زیاد اذیت نکردی بیشتر پیش خاله یاسی بودی و تا من بیام پیش خاله می موندی و  بعضی موقع ها هم خاله  با کالسکه ات می بردت بیرون ş  دو هفته پیش که رفته بودیم نمایشگاه  اسباب بازی  بابات واست  کارت بانکی باز کرد این اولین  کارت بانکیته. من و بابات کلی ذوق کارت  کردیم . تازه  از نمایشگاه واست یک قاب عکس خوشگل گرفتیم تا عکستو تو قاب بذاریم چند روز پیشم رفتیم خونه دوست من خاله زهرا اونجا با امیر محمد  کلی بازی کردی و کلی هم ...
10 آذر 1390

شیرین کاری آرال

این روزا یک سری کارهای جالب یاد گرفتی انجام می دی .  کم کم داری سینه خیز میری هی دور خودت انقدر می چرخی که خسته می شی و گریه میکنی تازه می خوای چهار دست و پا بری شکمتو می بری بالا ولی نمی تونی حرکت کنی جیغ می زنی. تازه هر چی دستت می اد میخوری دیگه رو زمین هیچی نمی تونم بذازم یک بار  وقتی با بابای بازی می کردی گفتی با با . باباتم کلی ذوق کرد.   والان که دارم اینا رو مینویسم بابات داره باهات بازی می کنه و تمرینت می ده که بتونی حرکت کنی ولی داری گریه می کنی تا تو رو بغل کنه. ...
10 آذر 1390

اتفاقات مهم آرال در آذرشهر

چند وقته که نتونستم برات چیزی بنویسم آخه بابایی اومده بود شهرستان تا ما رو بیاره تهران واسه همین هم همه اش مهمونی بودیم . یک هفته است همه اش داری بر می گردی تا چهاردست و پا بری فقط کارت شده همین. اینقدر تلاش میکنی که برگردی و چهاردست و پا بری ولی زورت نمی رسه. منم  این شعر و واست می خونم. بالاما قوربان اینه لر    بالام هاواقت ایمکلر تو این عکس  تو اولین دفعه بود که برگشته بودی و کلی ذوق می کردی. بخاطر همین خوشحالیت مامان بزرگ اشرف هم رفت واست یه عروسک خوشگل گرفت. ...
21 آبان 1390

واکسن چهار ماهگی

 دو روز پیش  28 مهر  با مامان  بزرگ رفتیم واکسن چهار ماهگیتو زدیم من که طاقت گریه تو رو نداشتم مامان بزرگ پیشت موندتا واکسنت و بزنند و تو گریه کردی از اونجا چون خونه دختر عمه مامان نزدیک بود رفتیم اونجا تا تو شیر بخوری و آروم بشی  الانم دو روزه تب داشتی و شبها نمیخوابیدیمن و مامان بزرگ تا صبح بیدار بودیم از بعد واکسنت تو یک شکلک جدید یاد گرفتی و   همه اش اونو تکرار میکنی. ...
29 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرال خان می باشد